معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )
605
تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )
كذلك بندهء عاصى نيز از معرفت ذات و صفات خداوندى جلّ ذكره به شآمت خطا و زلّت « 1 » خود محجوب است و العياذ باللّه در دم آخر نيز به شآمت گناه و معصيت از لباس عرفان عريان خواهد گشت « نعوذ باللّه ذى الاحسان من زوال المعرفة و الايمان » . [ متهم شدن فرزندان يعقوب به جاسوسى ] القصّه - چون برادران بنا بر طول ايّام يا تلبّس به لباس سلاطين او را نشناختند ، بقدم تعظيم و احترام پيش آمدند ، به زبان عبرانى تحيّت مسلمانى بجاى آوردند ، و صدّيق هم به آن زبان جواب به ايشان بازداد ، بعد از آن از ايشان سؤال كرد : كه شما از كجائيد ؟ و به اين ديار چگونه افتاديد ؟ و مقصود از آمدن به اينجا چه بود ؟ گفتند : ما جمع مردم باديهنشينيم ، از بلاد شام رنج و عنا و جور و جفاى روزگار بما رسيده ، به آوازهء بذل و احسان تو متوجّه اين ديار شدهايم ، تا فىالجمله قوتى بدست آريم . يوسف فرمود : همانا شما جاسوسانيد كه بتفحّص احوال آمدهايد تا عدّت لشگر ما را ملاحظه نمائيد و مملكت ما را در نظر آورده ، نزد والى روم و شام رويد ، و ايشان را بر محاربه ما دلير گردانيد ، ايشان متّفق الكلمه آواز برآوردند كه معاذ اللّه كه ما جاسوسان باشيم ، بل پيغمبرزادگانيم و از نسل پاكانيم و هر ده گوهر از يك درج ، و هر ده اختر از يك برج مىباشيم ، و پدران ما رصدسازان افلاك ، و منازل شناسان عالم پاك بودهاند ، درجات ثابت و سيّاره بر ضمير منير ايشان بىارتفاع اسطرلاب معلوم ، و دقايق علوم مخزونه بىتكلّف تعلّم بر خاطر خطيرشان چون آفتاب روشن و مفهوم مىبوده ، همانا دعوت اسرائيل اللّه و معجزه ذبيح اللّه و كرامت خليل اللّه عليهم السّلام بسمع اشرف اعلا رسيده باشد ، و بهواسطه كرم ملك ستوده خصال كه در تنگناى اين قحط سال مذكور السنة و افواه نساء و الرجال
--> ( 1 ) - ح : ذلت .